تبليغاتX
سه شنبه های بنفش

می توانم گرم باشم و پر حرارت چون بنفش حتی اگر هر روز سه شنبه باشد...


بادها همیشه می روند

یادها نه

می آیند

می سوزانند

می میرانند

و باز هم نمی روند!


+ تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:43 نويسنده الهام پورمردان |


ای خدای قلب های مطمین !

قلبمان را سوی آرامش ببر !

چرخش کون و مکان در دست توست

یک زمین تازه پیدا کن ، بخر !

حال ما را حول هر هنگامه ای

نوتر از فصل بهار و عید باش !

هم تو فهمی نو به ما تحویل ده !

تا نگوییم اینقَدَر ایکاش ، کاش !


بهانه می کنم این روزها را برای آرزوهای خوب ، برای دست بردنها به سوی خدایی

 که شاید در همهمه های مدامم گاهی عظمت لطفهاش را فراموش کرده ام ، هم

 او که تمام آرزوهای مرا به لبخندهای همیشه اش چونان پاسخ می دهد که حتا از

 یاد برده ام اصلا طلبی در دل داشته ام ...

خداوند تمام مهربانی ها یارتان ، امید که عاشق باشید و دوست بدارید ، 

حتا تنفس برگ را...

روزهاتان نو ، اندیشه هاتان نوتر ...


+ تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 2:46 نويسنده الهام پورمردان |


زمین لرزید دیشب ، باز دانستم کجا هستم

گسل افتاد در من ، دل بریدم چشم را بستم

زمین گهواره شد ، من گوشوار یاد تو بر گوش

جهان یک سو پرید و نقش  تو افتاد بر دستم



+ تاريخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 14:55 نويسنده الهام پورمردان |

 

به روح بلند پدرم ...

 

بابا سلام ! حال تو آنجا چگونه است؟

خوبی؟ خوشی؟ ردیف ردیفی هنوز هم؟

شبها تویی که خواب نداری کنار من

درگیر غصه های منی وقت روز هم؟

 

دیدی چه خوب شد که سفر کردی از زمین؟

اینجا هوا سیاه تر از هر زمانه است

جوگندمان موی تو آنجا سپید شد

گیسوی دخترت به هوای تو شانه است

 

می بینی از گلوی تمام درخت ها

انگار میوه نیست که درگیر چیدن است؟

بغض است می چکد به بلندای چهره شان

اشکی که همنوای من و گونه ی من است

 

بابا تمام من پر  ِ دردی ست ناگزیر

هرجا که می روم همه انگار مرده اند

سنگی شده وجود و دل و روزگارشان

از بس که جای نان همگی سنگ خورده اند

 

امشب سرم پر است از ابهام های تو

آیا تو هم دو جیب کتت خالی از هواست؟

اینجا به نرخ روز نفس می خریم ما

گویا خیال ثابت دنیا فقط خداست

 

+ تاريخ جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 3:34 نويسنده الهام پورمردان |

 

و خداوند با من سخن گفت ، رد که می شدم از دامنه ی کوهی بلند ،

و آن انگشت ها قلم هایی روییده بر شانه های زمین بودند ،

که از هر گلوگاه بندی از بندهای جان مرا به فراسوی آسمان ها فریاد گشایش می شدند ،

ده گانه های گریخته از تعلقات ِ بی تعلق به رهایی ، گرهم زدند به ساقه های سبز خویش ،

تا هیچ ندانم فلسفه ی تقابل اینهمه اسارت را در کمال ِ پر باز کردن ،

تا گر بگیرم از درون و بسوزانم خارهای درهم تنیده ی ورای پوستم را ،

نگارش ِ ده رکن عشق کنار نیستان معشوق چونان آمیخت با حفره های لبریزم از تهی ،

که سطر سطر شدم به شکل چهارپاره ای بی تلاوت از ازل ،

فرود آمد آسمان در من ،

و زمین گیج ِ چرخش های سری بود که بر سستی تنم سنگینی نمی کرد دیگر ،

پیچ در پیچ ِ حروف و امن ِ انحنای کلمه کشیده شد حوالی بی بعد ِ روزهام ،

و نستعلیق شدم خطوط ِ خوش ِ خیال را...

شکوفه های شعر ریخت بر ساقه های ساکت ِ منقوش در حواشی پیراهنم ،

رقص بود هرچه بود در من ،

که می چرخیدم و می چرخیدم گرداگرد دایره های مقدسی در آستان بلند خورشید...

و تمامی راه زمزمه گاه خدای قلم شد ، مرکب دان ِ آغشته ام به بوی یار ...

 

+ تاريخ شنبه دهم دی 1390ساعت 13:11 نويسنده الهام پورمردان |

 

به نام اویی که هست و

خیال می کنیم نیست و

فریاد می زنیم کجاست!

برای من همیشه ، داشتن جای دنج دلنوشته ها ، حس داشتن شانه ای ست برای صرف هق هق هام ...

عجیب در گیر و دار آمد و رفتن شدم ... اینجا که پنجره اش را به نیت قربتی به خویشتن خویش گشوده بودم ...

و این سکوت و سکون طولانی گویی فریاد خاموش جانم بود از تقابل آنچه می خواستم و آنچه متحمل خواستنش می شدم ...

آمدم تا باز بنویسم ... گاه گاه و بی بهانه ... و دفترچه ی بنفشم را از زیر خاک های گذشته بیرون بکشم ...

سرم انبوه دانه های واژه می شود و چیدنشان به شکل بافه ای شکیل شاید به لرزش دست های بی قرارم میسر نباشد ...

می گذارم باشند حرفهام ... باشند ریتم های ناموزون ِ بی بوی شعرم ... ناخوانده و متروک ذهن ها ...

که اینگونه زیستن را می طلبد جانم ... بی طلب و بی طالب ...

باشد که اندیشه ای در من به بار بنشیند و ریشه باشد عروج بلند آدمی را ...

باشد که هیچ نخواهم در غوغای تبادل تمجید ...

در سرزمین ستایش های ضبط شده بر لب های تو ... لب های من ... لب های ما ...

 

دانه شد انارها

سرخ

بر سپیدناکی گلویی

که بلندای یلدا را

فریاد می کرد به گوش نرگس های مست

و من

در آستانه ی زیستن

بافتم خیال تو را

تا برف های نیامده

آب شوند

در هرم آمدنت

 

 

+ تاريخ شنبه سوم دی 1390ساعت 4:32 نويسنده الهام پورمردان |

 

چقدر حرف دارم برای نگفتن ، چقدر حرف که بی کلام می ماند و می میرد در

هذیانی مدام از خطوط درهم فاصله ...

و شب که انگار همیشه چینی خوابهای فرو پاشیده ام را به تعبیر تنهایی بند می

 زند

و راه که همیشه بیراه می شود انگار پیش پای من

و دستها که خطوط بی تلاقیشان را تنها به روزگار من مشق می کنند ...

اینهمه اندیشه کنم به دلیل ِ نبودن و اینهمه برسم به نرسیدن انگشتهام تا لمس تاثیر

 آنچه می خواهم بر کاغذهای کاهی و حرفهای واهی...

حالم کسی را درک نمی کند ، شده ام شبیه سوزنبان ایستگاهی که تفکیک رفت و

 آمد را بی جهت فراموش می کند.

روزهای درد به شبهای اگزازپام می رسند و شبهای غلطیدن در رختخواب به روزهای

 ورم کرده توی چشم هام ...

اینک زمان به سراشیبی سالانه مایل و من به بازگشتی رویایی متمایل ، حس پلی

 ست با من ، محکوم به تعلیقی ، که تاریخ به انقضایش نمی رسد .

تکه تکه جدا می کنم خودم را از نفسهای آخر زمین ، در سالی که می گذرد و تنها یاد

 می ماند و یاد می ماند و یاد...

کاش تحویل داده شوم به حالی که فهمیده می شود بی خیال گذشته ای که نمی

 گذرد انگار و آینده ای که نماینده ی نیامده هاست...

.

.

.

کش آمده ام توی نرسیدن به صبح / و سر زده تاریکی / از پرچین خورشید /

معکوس ِ تمام لحظه ها / در کفشهای جفت شده ام / به بند نشسته است /

وا نمی شود این راه / که بازگردانَدَم / به منفی زمان /

باز من / که تحویل داده می شوم / به نگرفتنهای تو!

 

پ.ن. ۱ : آخرین پست سال است بی دعوتی و در سکوت ته مانده های اسفند...

 روزهایتان نو ، بی بهانه و بی تقویم...

پ.ن. ۲ : از تمام دوستان عزیزم که بی دعوت می مانند پوزش می خواهم و

 سپاسگزار تمام کسانی که بی دعوت می خوانند مرا خواهم بود.

 

و

من این شعر ها را آرام نوشتم ، تو ولی بلند بخوان!

دانلود کتاب "یک دقیقه سکوت" اثر تازه ی محمد علی حسنلو

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 0:43 نويسنده الهام پورمردان |

 

امروز دستهایم از به آغوش کشیدن معصومیتی کوتاه است...

امروز تمام فاصله ها را با گوشت و پوست و جانم حس می کنم...

و باز این تقویم لعنتی که دریغهای دیرین را در من نهیب می زند...

گوشه ی این زمین داغ دلی می تپد با ورق خوردن خاطرات دورش . گوشه ی این دل ، عشق چهار ساله ای ست که سوختنم را با هر گام زمینی به فراموشی می سپارد...

پارسا ی نازنین من!

تولد تو انگار جان دوباره ام بود ، برای هر خنده ی تو دنیا را به بازی می گیرم ...

عزیز دلم تولدت مبارک!

 

نوشته است نامت را

با خطوط نامرئی نور

روی صفحه ی شناسنامه ام

فراتر از هرچه رابطه باشد

بند خورده است تمامم به تو

بی خیال همه عزیزکم!

دستهای کوچکت

به شکستن این سدهای انفصال

توان مردانه ای را تجربه خواهد کرد...

 

پ.ن. ۱ : شنبه ۲۸ بهمن ساعت ۷ صبح...

پ.ن. ۲ : نظرات پست قبلی فعال است.

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 13:40 نويسنده الهام پورمردان

بهمن یادآور هرچه که باشد محوتر است از زادروزی که حک شده در ذهن و جان و روح من .

به یک اشاره ، به یک تاریخ رفتم به هزار کوچه دورتر ، رفتم به بن بستی که می شد نهایت باز بودن را لمس کرد در آن ، نهایت آزادی را ...

به صدای باد لابلای برگهای اکالیپتوس و پیازهای کاشته شده ی نرگس در هم جواری حوض آب ، به در رفتنهای مدام تو روی پشت بام خانه ای که زیر و رو می شد از دست بازیگوشیهات ، به معصومانه نگاه کردنم از پایین پله ها وقتی قهرمان فتح بام تنها تو بودی و بس!

به دردسرهایت که دستمال هم نمی شد ببندی بر آن!

و خنده هایی که ریز ریز و درشت درشت می بارید از سقف خانه بر پهنه ی دلهای بی دغدغه مان...

حسرت دیروز در دلم نیست ، هنوز هم شادم با تو ، هنوز هم کودکیم با هم و من کنار "تو" تمام راه را تا همان کوچه ی قدیمی "سربلند" گام بر می دارم...

 

دوستت دارم

در تقدس یک هم خونی

که تنها به رگهامان دیوارکشی نمی شود

امن شانه های تو

خواهش گیسوان من است

در نهایت فروپاشی

یاد باد

گریزهای کودکانه ام

از شیطانک دستهایت

و اجبار ایستادنهای مدام

توی چارچوب دروازه ای

که از ترس تو

هر روز عریض تر می دیدمش!

بیا به عقب بازگردیم

و آنقدر یار جمع کنیم

که گم شدنمان

بهانه ای باشد

گره خورده به گلوی بچه گی...

 

وحیدم تولدت مبارک!

هر روز لبریزم خوبیهایت را و تقدیری نیک تر از این نبود که خداوند برایم رقم زند ،

تو آرزوی هر خواهری ...

 

+ تاريخ جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 0:23 نويسنده الهام پورمردان |

آدمی گاه چیزهایی به سرش می زند که زاییده ی تخیلات اوست در تنهایی های گاه و بی گاهش.

باید می آمدم تا سپاس بگزارم صمیمیت تمام دوستان را و درود بگویم به تمام آنها که بی دریغ بودند همیشه. دارم همانگونه که پیش تر سعی کردم باشم ، به تمام محبتهاتان اندک اندک پاسخ می دهم ، امید که تاخیر زیادم را ببخشید و بگذارید به حساب مشغله های مدام یک آدمیزاد!

دارم فکر می کنم انگار این صفحه جور دیگری می باید باشد و من برای تغییر آمدم اینک. اینهمه بده بستان های مجازی یک وقتهایی چنان کلافه کننده می شود که دلت می خواهد بروی سراغ یک کلینیک ترک اعتیاد و از شر تمام مجازهای زندگیت خلاص شوی و یک نفس راحت بکشی بعد از رهایی از این چاهی که خودت حفر کردی روزی!

می خواهم بی بهانه باشم ، بی اشاره بنویسم و بی قید خوانده شوم ، می خواهم کماکان کلامی را جستجو کنم در اندیشه های ناب تمامی شما که بخشهای گنگ ذهنم را به روشنی می رساند. شاید بهانه ی بودنم از همان نخستین روز چیزی جز این نبود... کشف افکار متفاوت ، رویارویی با اندیشه هایی باز در قاب بسته ی این مانیتور .

انسان همیشه در حال تغییر است و من قصد دارم تفاوت را تجربه کنم.

باشد که پشیمانی به بار نیاورد!

و فردا کمی ملول تر از روزهای پیش است ... خوب است این جمعه ها هست که آوار کنیم دردهای تلنبار شده ی تمام هفته را به پهنه ی سرد دلش ...

 

روانم

به جمعه ای

که در انزوایش

پیچیده خواهم شد

و موسیقی ِ انفرادی ِ من

تیک تاک دو عقربه ی به هم تابیده است

در خلوت عاشقانه ی هم...

 

 

+ تاريخ جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 2:39 نويسنده الهام پورمردان |